|
حالا بیا اینجا؟؟+_()×... .
|
||
|
هرچی دلت دوست داره |
||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی دوستان
نوشته های پیشین
|
غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)
نوشته شده توسط عارف در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 15:24 موضوع: | لینک ثابت
________97977754767676757755___
نوشته شده توسط عارف در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 15:9 موضوع: | لینک ثابت
بعضی از جکها پست های قبل چشم بصیرت می خواد
نوشته شده توسط عارف در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 14:51 موضوع: | لینک ثابت امتحان تاریخ
امتحان تاريخ
نوشته شده توسط عارف در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 14:47 موضوع: | لینک ثابت جوک sms , ... .
ملا در بالاي منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضي است بلند شود. همه ي مردم بلند شدند جز يک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضي هستي؟ آن مرد گفت : نه ... ولي زنم دست و پامو شکسته نمي تونم بلند شم!
لطيفه يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي! به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟ اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره! غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد! پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"
يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!! ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش. سلام ببخشيد مدتي نبودم. خب درس و مشق و اينا باعث ميشه كه نرسيم زود به زود به روز شيم. شرمنده، خداحافظ
غافلگيري
از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟» پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميكروب ها را غافلگير كنم.» اشتباه شخصي ميخي را برعكس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي كني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
دنياي گنجشكي
يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!» موهاي سفيد
پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.» طرفداري
دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟» دومي: «با تفنگ شكارش مي كنم.» اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟» دومي:« مي روم بالاي درخت.» اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟» دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي شوم.» اولي: «اگر صخره نبود، چه؟» دومي:« توي گودالي دراز مي كشم.» اولي: «اگر گودال هم نبود؟» در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش! بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟! پشيماني
شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.» ![]() لطيفه هاي ملا نصرالديني علت جنگ شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري! راه گم كرده ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است! كندن بال مگس ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود! عقل سالم زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي كرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند كه داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به كار نمي بري به همين دليل سالم مانده است! نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.» پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟» موش مردگي
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش. در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.» بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.» در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟» دانش آموز:« اجازه! برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.» نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت: « اين جا چهار راه سعدي است؟» شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.» فراموشي
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟» پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.» در كلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟» ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.» تكرار تاريخ
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟» پدر: «بله پسرم!» پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟» پدر:« بله پسرم!» پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.» آموزش
از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟» مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.» واي ...!
مشتري: « اين كت چند است؟» فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.» مشتري: « واي! اون يكي چي؟» فروشنده: « دو تا واي!» آرزوي سلامتي
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد. او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.» شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.» اسفناج
يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.» دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!» نسخه دكتر
بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!» دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟» بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!» بيكاری به شرط چاقو درسينما در كلاس زيست شناسي دروغگوها دزدي استراحت نقاش تنبل جملات كوچك به سبك انسان هاي بزرگ!!! * دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد. خارج از متن
دزدي عمر
از كسي پرسيدند:« چند سال داري؟» گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! » رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!» مولوي، « مثنوي » سكوت در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت. معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟» گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.» محمد عوفي،« جوامع الحكايات» جملات كوچك به سبك انسانهای بزرگ! غروب از قايمباشك شب و روز خسته شد. براي اينكه آدم خوشبيني شود، بينياش را عمل كرد. نگاهش آنقدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم. ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت. عكس توقف زمان است. آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست. آلبالو گران بود، چشمانش انگور ميچيد. هر لقمهاي را كه فرو ميدهم، معدهام فرياد ميزند: خوش آمدي! وقتي ميخواهم حرف پنهاني بزنم، گوشهايم را ميگيرم. براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم. لطيفه هاي از آب گذشته!!! در اتوبوس در استخر چشم نخوردن عينك دودي روزي مردي با عينك دودي كنار دريا مي رود و مي گويد: چقدر نوشابه سياه! شيوه مطالعه
اولي:« كتابي را كه بهت دادم خواندي؟» دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.» اولي:« اولش چه طور بود؟» دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.» تاريخ سيب زميني
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟» دانش آموز:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.» آرزو
سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟» خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.» سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟» خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.» قوه بينايي
اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟» دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.» در كلاس رياضي
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟» در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! » آرزوي بهبود
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي كند.» آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!» علت
پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان! توي اين شيشه روغن موي سر بود؟» مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.» پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر كاري مي كنم، نمي توانم كلاهم را از سرم بردارم!» شكار شير اولي: «يك روز به يك شير حمله كردم و دمش را بريدم.» دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟» اولي:« آخر قبل از من، يك نفر ديگر سرش را بريده بود. » توصيه مادرها مادر: «پسرم! باز هم كه با اميد دعوا كرده اي! مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟» پسر:« بله مادر جان! گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود كه فقط تا ۳۰ بشمارد!» حادثه
يك روز يك نفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر. قصه تكراري روزي روباهي مي رود پيش كلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!» كلاغ با خونسردي مي گويد: « كجاي كاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.» بي سوادي
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ » پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!» خبر بد
پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي » پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه مي شود» غربت احوال پرسي وارونه لاف زني مسابقه فوتبال راننده ناشي نويسنده:پوریا( :: ساعت 2:35 عصر پنجشنبه 5/3/1384) موضوعات: ![]() هاهاها...!!! دست پخت در تيمارستان در كلاس رياضيات خواب علت طاسي در كلاس علوم نصف پرتقال آرزوي كودكي اسب پوست موز آرزوها
نوشته شده توسط عارف در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 14:45 موضوع: | لینک ثابت |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
||